اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

تولد سلین

واما ۱۳شهریور تولد سلین جون همبازی عزیزت بود ۱۳شهریور روز یکشنبه بود و بابایی و داداشی رفته بودن سرویس... منو تو قرار بود با عزیز اینا بریم تولد که زندایی سلین و روشا رو فرستاد خونه ما(روشا دخترخاله سلین) آخه زندایی میخواست خونه رو تزیین کنه و سلین خبر نداشت تولدشه به همین خاطر قرار شد سلین رو ما وقتی میریم خونشون با خودمون ببریم ... تو وروشا وسلین کلی تو حیاط بازی کردین ساعت ۸بود که شمارو آماده کردم برای رفتن به تولد... عزیز وآقاجون هم خونه ما بودن و منتظر موندیم تا دایی میثم بیاد دنبالمون تا برسیم خونه دایی اکبر ساعت تقریبا ۹ونیم بود به زندایی خبر دادم داریم میایم که آماده باشن وقتی رسیدیم و در باز شد با آهنگ تولد وکلی فشفشه...
5 تير 1403

تولد عزیزمامانی

۲شهریور تولد عزیزجون مهربون بود که برات مادری کرد واقعا.. بابایی سرویس بود ومنوتو داداشی تصمیم گرفتیم این شب زیبارو کنار عزیز باشیم عصر رفتیم خونشون تو داداشی اونجا موندین و من هم برای خرید کیک رفتم بیرون خواستم سوپرایزش کنم ... کیک وخریدم و با دایی میثم به خونه برگشتم برق شادی تو چشمای عزیز دیدم آخه اولین بارش بود کسی براش کیک خریده بود کلی تشکر کرد و از اون تعارفات همیشگی ... بعد شام آماده مراسم تولد شدیم و عزیزجون شمع تولدش رو با کلی آرزو فوت کرد کلی مسخره بازی در اوردیم وخندیدیم و عکس یادگاری گرفتیم ... کیک و بردیم و نوش جان کردیم خیلی شب خوبی بود.. عزیزجون مهربون الهی شمع ۱۲۰ سالگیت رو فوت کنی وسایت همیشه بالا سرمون باشه....
5 تير 1403

تولد آجی آذین

۴مرداد تولد آجی بود وزندایی مارو برای شام دعوت کرد بابایی کمی واسه ماشین کار داشت بیرون واسه همین منو تو داداشی عصر زودتر با دایی میثم رفتیم تقریبا ساعت ۱۱ بود که بابا هم به ما ملحق شد شام خوردیم وبعد از جم وجور کردن بساط تولد وراه انداختیم کلی عکس انداختیم و تولد آجی رو تبریک گفتیم ... بعد خوردن کیک و میوه به خونه برگشتیم و این شب زیبارو در خاطراتمون ثبت کردیم... انشالا همیشه کنار هم به شادی جمع بشیم وجشن بگیریم پسرم..
5 تير 1403

تولد زندایی سارا

۲۳تیر تولد زندایی سارا بود که اون شب دایی اکبر و زندایی شام خونه عزیزجون بودن غروب دایی اکبر اومد خونمون وکیک تولد زندایی رو گذاشت تو یخچال ماکه شب ما ببریم و زندایی سوپرایز بشه  چون ما قرار بود بعد شام بریم ... بعد شام بابایی مارو برد خونه عزیزجون و زندایی با دیدن کیک کلی ذوق کرد خیلی خوشحال شده بود و اون شب هم با تولد بازی و عکس و کیک و کلی خاطره خوب به پایان رسید ... امیدوارم همیشه تولد باشه وشادی.. آمین🙏🙏
5 تير 1403

عروسی و اهورا جون

من اومدم با یه مطلب زیبا وجذاب ۶خرداد عروسی دخترعمه مامانی (فاطمه جون)بود دختر عمه مریم که خونشون تو کوچه خودمون بود یه هفته به عروسی مونده بود که هرشب واسه شبها میرفتیم خونشون همه فامیل جمع میشدن میزدیم ومیرقصیدیم توهم همش با داداشی وسط بودی واسه خودت کیف میکردی  با شیرین زبونیات همه رو مجذوب خودت کردی انقد عادت کردی که هرشب منتظر بودی بریم خونه عمه واسه شبها... خلاصه بعد چند شب بزن وبکوب لحظه موعود فرا رسید شب عروسی آماده شدیم و به سمت تالار اطلس راه افتادیم جای قشنگ وباصفایی بود .. تو تالار هم با سلین فقط مشغول شیطنت بودی اصلا سر جات بند نبودی شب خوبی بود خیلی خوش گذشت بعد اینکه مراسم تمام شد ما و دایی اصغر اینا رفتیم یه دور...
5 تير 1403

سفر به مشهد

سلام وبلاگی های عزیز  طبق معمول بابا جابر یه بار واس سمت مشهد داشت بهم گفت تنهام بیاین باهم بریم منم دو دل بودم زندایی سارا کنارم بود وقتی بهش گفتم دیدم تمایل داره که بیاد آخه سلین تا حالا نرفته بود مشهد... تصمیم گرفتیم باهم بریم اون شب شام خونه آقاجون بودیم بعداز شام به خونه رفتیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم زندایی وسلین هم وسیله هاشون رو برداشتن و به خونه ما اومدن تقریبا ۶صبح بود که بابا اومد دنبالمون ..ما تا صبح بیدار بودیم و با ذوق وشوق به همراه بابا راهی مشهد شدیم تو مسیر کلی از دست کارای تو خندیدیم  توهم اصلا عادت نداری زیاد تو ماشین بخوابی نشسته خوابت میبرد هرچی میگفتیم دراز بکش میگفتی خوابم نمیاد ولی کلا تو چرت بود...
5 تير 1403

13بدر ۱۴۰۱

سلام اهورای قشنگم امسال ۱۳بدر افتاد روز شنبه بابا بخاطر کارش ۴شنبه رفته بود سفروتوراه برگشت واسه ۱۳بدر برنامه ریزی کرد بنا به خواسته بابایی ورضایت بقیه قرار شد از جمعه بعدازظهر بریم جنگل و شب رو هم تو طبیعت به سر ببریم مدیر هماهنگی با بقیه هم من بودم به همه زنگ زدم و گفتم خودشون رو آماده کنن ووسایل مورد نیاز بردارن خانواده منو بابایی همه قرار شد باهم باشیم (ددی و عمو جلال وآقاجون ودایی اصغرودایی اکبرو ۲مهمان یهویی که یکیش مادر زندایی زهرا و یکی هم دایی زنمو مژده بود) خلاصه اینکه روز جمعه بابایی رسید خونه ظهر بود که احساس کرد کمی بیحاله دارو خورد وامپول زد که البته بخاطر خستگی راه بود  خلاصه تا اومد مشغول جمع کردن وسایل شدیم ...
5 تير 1403
1